کشاورز فقیر


گور ب گور

دریافتم، زندگی معجزه حیات است. زندگی با کلمه‌های من ساخته می‌شود و هر کلمه‌ای رد پای معجزه است. پس می‌توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم. هرگاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است. هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است. هرگاه کسی حسد می‌ورزید نیاز دارد دیده شود. اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود.اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند. و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته دوست داشته شود. اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده شود. و همه‌ی این سایه‌ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آن‌ها چون باران ببارد، ببارد و ببارد. در این روزگار من اموخته ام که سکوت یک دوست میتواند معجزه میکند وهمیشه بودن در فریاد نیست!!!!!!!!!!! آموخته ام که هیچگاه گلی را پرپر نکنم آموخته ام هیچگاه کودکی رارنجور نکنم آموخته ام که هیچ گاه شکوه از تنهایی روزگار نکنم آموخته ام که هرشب گلهای بالشم را با اشکهایم آبیاری دهم ولی اشک کودکی را در گونه اش جاری نکنم آموخته ام صبوری را ، شکوری را ، انتظار را ودوست داشتن همه خوبان را

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگلرفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا رادنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته وآرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورزالتماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جانخودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمیو تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد..

 

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کاربود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و دررا برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی کهآن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری کهکشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفتکه می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجامداده،هرچه بخواهد به او بدهد .

کشاورز با مناعت طبعی که داشت بهمرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام دادهو هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمانوسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسالپسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.
مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو رامثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل اورا در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .

کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علومپزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلینبود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .

آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسرمرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجستهبود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .

جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زادهکسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در 9 دی 1391برچسب:,ساعت 9:11 توسط حسین مقدسی| |


:قالبساز: :بهاربیست:



ونوس حشره خوار - گویا آی تی - تک تمپ - گرافیک - وبلاگ